الان یهو یاد موهام افتادم... انقدر بلندشون کرده بودم که مثه یه پرده شده بود، میشد پشتش قایم شد... به هوای اینکه پشتش چه کارایی میشه کرد چه خیالهایی میشه بافت چه دلهایی میشه برد... بعد یهو به خودم اومدم دیدم بلند بلند شده ولی دیگه اون خیالها در سر من نیست... کوتاهشون کردم.
دم خیلی چیزا رو آدم میچینه
دعا میکنم فکرها و آرزوهات مثل روزایی که من میشناختمت بلند و ناب باشه، مال خودت باشه و رنگ و بوی خودتو بده.
حتی نمیدونم چند وقته که رفتی، هیچی ازت یادم نیست. فقط یه خیابونی هست که شبا وقتی برمیگردم خونه هر وقت ( واقعن هر وقت) ازونجا رد میشم یاد اون شبی که از علم کوه برمیگشتیم میوفتم و یاد شیطنت نگاهت و هاله ی صورتت میاد جلوی چشمم و دلم مچاله میشه
ولی اینا مال گذشته س، چیزی که مهمه اراده ی ما واسه رفتن راهیه که گریزی ازش نیست. دعا میکنم همیشه حتی تو اوج عدم قطعیت ها دلش به یه چیز محکم قرص باشه و اون برق شیطنت چشمات هیچ وقت کم سو نشه.
عیدت مبارک
برچسب:
نویسنده: کیان جعفری